
یه روزایی هم هست که همش احساس میکنی زشتی! آرایش کنی زشت میشی پاک کنی زشتتر، موهاتو میبافی مثل عقب مونده ها میشی باز میکنی مثل دیونه ها! حالا عنوان و متن این پست چه ربطی به هم دارن خودمم نمیدونم!...
ادامه مطلب
چرا من باید تو شهری زندگی کنم که فقط یه ماه از پاییزرو میتونم ببینم؟! نه واقعا چرا؟ من مثل بعضی از خوش خیالا بادیدن برف ذوق زده نمیشم من پاییز میخوام من بارون و هوای ابری و با اون درختای با برگهای نیمه سبزو نیمه زرد رو میخوام من از زمستون به جز سرمایی که داره رو هیچی نمیفهمم من توی برف فقط اونایی رو میبینم که دارن یه جاهایی توی شهرو روستاهای سردتر یخ میزنن و میمیرن و کسی نمیفهمه، من توی برف مسافرایی رو میبینم که وسط جاده های بسته گیر کردن و دارن به زمین و زمان و هرچی برفه فحش میدن و نه راه پیش دارن و نه راه پس، اونایی که مریض میشن، اونایی که لیز میخورن د...
ادامه مطلب
اگه قرار بود برگردم به گذشته اولین کاری که میکردم به جای فیزیک هنر و ادبیات میخوندم آخه کدوم بدبخت 14_15 ساله ای میتونه بفهمه کدوم رشته رو دوست داره اگه شاعر میشدم شاید از برف به جز سرما چیز زیادتری میفهمیدم... اما بدون شاعربودن هم دوست داشتم دستمو میذاشتم تو دستت توی جیب پالتوت و روی برف قدم زنان میرفتیم میرسیدیم به یه کافه پشت میز کنار شیشه که بیرون دیده میشد میشستیم و قهوه میخوردیم و اینطوری شاید نظرم نسبت به زمستون یکم عوض میشد اما تو که هیچوقت زمستونا نبودی... من برف دوست ندارم و با اینکه تو برف دوست داری نمیدونم چه غلطی بکنم؟! پ.ن: اصلا میدونی چیه؟ ال...
ادامه مطلب
پله هارو یکی دوتا میرم بالا میرسم به پشت بوم یه نگا به پایین میندازم سرم گیج میخوره،پشیمون میشم و از فرط پشیمونی نرده های کنار پله هارو سر میخورم میرم پایین،خودکشی دلیل میخواد که من دارم،مثلا این درسهای تلنبار شده ی روی هم یا این دروغی که پهن شده روی زندگیم و هرلحظه حس بدبخترین و منزجرترین ادمو بهم میده یا اینکه من هیچ جایی تو زندگی تو ندارم و درعین حال نمیخوام تو زندگی کس دیگه اییم باشم..حالا اینم بماند که مامانم عین نوار ضبط شده شب و روز غر میزنه و میخواد سربه تنم نباشه!به کنار که زندگیم به قدری بی معنی و تکراری شده که هر ثانیش احساس پوچی میکنم...اما ...
ادامه مطلب
من اگه پسر بودم و به کسی درست به وسعتِ احساس خودم بر می خوردم حتما دست خودم رو می گرفتم و متن بهار رو با هم قدم می زدیم و براش می خوندم: ببین می خنده نیلوفر روی بام و در و ایوون... و لااقل یه دختر تو این جهان از هیچ چی نمی ترسید!... زن ها همیشه از همه چی می ترسن، از تنهایی، از دیروز، از امروز، از آینده، از نادیده گرفته شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست نداشته شدن،... و شماها برای گرفتن این ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه باشگاه زیبایی اندام، نه موقعیت و نه قدرت، شما فقط باید حریم بین بازوهاتون راست بگه!، شما فقط باید دوست داشتن و موندن رو بلد باشید! اشتباه...
ادامه مطلب
سرم درد میکنه ینی اینقدر درد میکنه که نمیشه نگم که درد میکنه! سردردی که وقتی میگیره کاسه ی چشمات انگار داره درمیاد ازجا،سرتو نمیتونی تکون بدی،تهوع میگیری از درد،قلمبه ی حجم درد رو حس میکنی که توی مایعی درون جمجمت شناوره و با کوچکترین حرکت اینور اونور میره...سردرد لعنتی پ ن: امروز یکی بهم گفت نکنه دکتر قلابی هستی اینقد بی ذوقی؟ هیچی نگفتم نگاش کردم فقط... پ ن۲:دیشب وسط آهنگ فو یهویی دلم خواست بگم دوست دارم:)...
ادامه مطلب
من روی کمک خدا و اون عشقی که برخلاف همه ی حرفهای ناامیدکنندت هنوز توی چشمات هست حساب کردم،من یه دستمو به خدا، یه دستمو به اون عشقی که توچشمات هست میدم و چشامو میبندم و سه تایی باهم تورو آرزو میکنیم،حرفهای ناامید کنندت زورشون به ما سه نفر نمیرسه...من حتی به مادربزرگ سپردم برامون دعاکنه...حرفهای ناامیدکنندت هیچ خاصیتی ندارن جز اینکه مطمئن ترم میکنندبه اینکه نمیشه بدون تو ادامه داد.......
ادامه مطلب
نه مرا طاقت غربت، نه تورا خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم......
ادامه مطلب
نمیشه یه روز صبح یا بعدازظهر یا آخرشب...،نمیشه یه بار همون موقعی که دارم تصورت میکنم که الان خوابی یا بیداری یا بیرونی یا خونه ای یا داری مثلا چه آهنگی گوش میدی...،نمیشه یه باریهویی...؟!! . . پ ن: دوست داشتن و باهم بودن خیلی هم به هم ربط دارن!...
ادامه مطلب