چرا من باید تو شهری زندگی کنم که فقط یه ماه از پاییزرو میتونم ببینم؟! نه واقعا چرا؟
من مثل بعضی از خوش خیالا بادیدن برف ذوق زده نمیشم من پاییز میخوام من بارون و هوای ابری و با اون درختای با برگهای نیمه سبزو نیمه زرد رو میخوام من از زمستون به جز سرمایی که داره رو هیچی نمیفهمم
من توی برف فقط اونایی رو میبینم که دارن یه جاهایی توی شهرو روستاهای سردتر یخ میزنن و میمیرن و کسی نمیفهمه، من توی برف مسافرایی رو میبینم که وسط جاده های بسته گیر کردن و دارن به زمین و زمان و هرچی برفه فحش میدن و نه راه پیش دارن و نه راه پس، اونایی که مریض میشن، اونایی که لیز میخورن دست و پاشون میشکنه یا اونایی که وسط کوهستان وبیابون سربازن و شیفت شب اند و شما نمیدونید نصفه شب ودم دمای صبح اون بیرون چقدر میتونه سرد باشه...نمیدونم امامن نمیتونم با برف بازی و آدم برفی و فنجون چای داغ ذوق زده شم...! علاقه ی زیادییم به پالتو و شال و چکمه و چتر ندارم
برچسب:
نویسنده: سارا اکبرینژاد
تاريخ: پنجشنبه
6 آبان
1395 ساعت: 4:39