ماتریکس
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 1:12
فکر کنم آخرین نفری بودم که ماتریکس رو دیدم و پروندش رو بستم امروز... اون خانوم پیشگو حرف قشنگی زد، گفت: برگزیده بودن مثل عاشق بودنه، هیچکس نمی تونه بفهمه تو چه احساسی داری اما خودت در اعماق وجودت با خون و گوشت و استخوانت احساسش می کنی!...
دلتنگی میکشه...
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 16:11
دلتنگی میکشه، دلتنگی یه جور بیماریه، یه نوع سرطانه...! هی ریشه میکنه و بیشتر و بیشتر تا همه جا... ومتاسفانه واگیر هم نداره، ای کاش داشت، دل تنگی اگه واگیر داشت انقدر میبوسیدمت که مبتلا بشی که نتونی ازم دور بمونی، که ریشه کنم تو اعماق وجودت، که نتونی ازم دور بمونی...
دنیا
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 16:10
فقر دوندگی گرسنگی بیکاری بیماری درد بیمارستان تیمارستان معلولیت قرص اعصاب قرص خواب آور تصادف سرطان زلزله سیل جنگ سیاست بمب اتم تبعیض نژادی قرون وسطی برده داری مذهب خرافات ترس تنهایی نارفیقی خاطره های کشنده شکست عشقی ضربه ی روحی نفهمیده شدن دیدن مرگ خانواده و عزیزان دلتنگی دلگیری دلسردی دروغ دزدی دور...
جمعه های سیاه
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 10:40
شنبه ها سفید اندیکشنبه ها کرم دوشنبه ها زرد سه شنبه ها نارنجی چهارشنبه ها آبی پررنگ پنجشنبه ها آبی کمرنگ جمعه ها سیاه
تنها دو درصد از جمعیت جهان چشمان سبز دارند
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 13:56
یه روزایی هم هست که همش احساس میکنی زشتی! آرایش کنی زشت میشی پاک کنی زشتتر، موهاتو میبافی مثل عقب مونده ها میشی باز میکنی مثل دیونه ها! حالا عنوان و متن این پست چه ربطی به هم دارن خودمم نمیدونم!
و پاییز تموم شد...!
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:39
چرا من باید تو شهری زندگی کنم که فقط یه ماه از پاییزرو میتونم ببینم؟! نه واقعا چرا؟ من مثل بعضی از خوش خیالا بادیدن برف ذوق زده نمیشم من پاییز میخوام من بارون و هوای ابری و با اون درختای با برگهای نیمه سبزو نیمه زرد رو میخوام من از زمستون به جز سرمایی که داره رو هیچی نمیفهمم من توی برف فقط اونایی رو...
تو برف دوست داری؟
-
تاریخ: 1395/8/6 ساعت: 4:38
اگه قرار بود برگردم به گذشته اولین کاری که میکردم به جای فیزیک هنر و ادبیات میخوندم آخه کدوم بدبخت 14_15 ساله ای میتونه بفهمه کدوم رشته رو دوست داره اگه شاعر میشدم شاید از برف به جز سرما چیز زیادتری میفهمیدم... اما بدون شاعربودن هم دوست داشتم دستمو میذاشتم تو دستت توی جیب پالتوت و روی برف قدم زنان م...
دلایل موجه برای خودکشی
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:57
پله هارو یکی دوتا میرم بالا میرسم به پشت بوم یه نگا به پایین میندازم سرم گیج میخوره،پشیمون میشم و از فرط پشیمونی نرده های کنار پله هارو سر میخورم میرم پایین،خودکشی دلیل میخواد که من دارم،مثلا این درسهای تلنبار شده ی روی هم یا این دروغی که پهن شده روی زندگیم و هرلحظه حس بدبخترین و منزجرترین ادمو بهم ...
دلتنگ
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:57
دلتنگ بوده اید تابه حال تاسر حد دیوانگی؟! دلتنگم...تاسرحد دیوانگی
اگه پسربودم...
-
تاریخ: 1395/8/1 ساعت: 2:57
من اگه پسر بودم و به کسی درست به وسعتِ احساس خودم بر می خوردم حتما دست خودم رو می گرفتم و متن بهار رو با هم قدم می زدیم و براش می خوندم: ببین می خنده نیلوفر روی بام و در و ایوون... و لااقل یه دختر تو این جهان از هیچ چی نمی ترسید!... زن ها همیشه از همه چی می ترسن، از تنهایی، از دیروز، از امروز، از آی...
دکتر بی ذوق
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 5:56
سرم درد میکنه ینی اینقدر درد میکنه که نمیشه نگم که درد میکنه! سردردی که وقتی میگیره کاسه ی چشمات انگار داره درمیاد ازجا،سرتو نمیتونی تکون بدی،تهوع میگیری از درد،قلمبه ی حجم درد رو حس میکنی که توی مایعی درون جمجمت شناوره و با کوچکترین حرکت اینور اونور میره...سردرد لعنتی پ ن: امروز یکی بهم گفت نکنه دک...
...
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 5:56
توی زندگی بلاخره یه شب به جایی میرسی که به همه ی کسایی که میخوان بدونن چرا گریه میکنی وچرا عصبی و کلافه و بی قرار و بی حوصله و تلخ و بهم ریخته ای باید بگی پریودم!هیچ جواب دیگه ای جواب نمیده،خودتونو ضایع نکنید فقط باید همه ی درداتو بپیچی توبقچه و به درد اونا گوش بدی و آرومشون کنی چون همیشه توهر وضع ک...
من و خدا و عشق
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 6:43
من روی کمک خدا و اون عشقی که برخلاف همه ی حرفهای ناامیدکنندت هنوز توی چشمات هست حساب کردم،من یه دستمو به خدا، یه دستمو به اون عشقی که توچشمات هست میدم و چشامو میبندم و سه تایی باهم تورو آرزو میکنیم،حرفهای ناامید کنندت زورشون به ما سه نفر نمیرسه...من حتی به مادربزرگ سپردم برامون دعاکنه...حرفهای ناامی...
نه تورا خاطر قربت..
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:43
نه مرا طاقت غربت، نه تورا خاطر قربت دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم...
نمیشه یه بار یهویی..
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 0:43
نمیشه یه روز صبح یا بعدازظهر یا آخرشب...،نمیشه یه بار همون موقعی که دارم تصورت میکنم که الان خوابی یا بیداری یا بیرونی یا خونه ای یا داری مثلا چه آهنگی گوش میدی...،نمیشه یه باریهویی...؟!! . . پ ن: دوست داشتن و باهم بودن خیلی هم به هم ربط دارن!